تبليغاتX
غم نشین جاده غم
غم نشین جاده غم



من و تو


 

چه زيبا خواهد بود                                          
اگر ترا دلتنگي هايي باشد 
از نوع من 
دلم مي خواهد احتياجم 
نيازم 
درد خفه شده ي سينه ام را                 
همان قدر احساس كني 
كه گويي احتياج توست 
نياز توست 
درد ريشه دوانده در وجود توست 
كوتاه سخن 
دلم مي خواست 
" تويي " نبودي 
تو ، من 
و 
من ، تو بوديم

شايد آن وقت اين روح سركش آرام مي گرفت 
و 
جاي تمام دلتنگي ها را يك چيز پر مي كرد 
" بي نيازي" 
نيازي از همه چيز و از همه كس 
حتي از انديشيدن 
انديشيدن به خوبي ها و عشق ها 
آري حتي به عشق ها 
چرا كه وصل من و تو 
حادثه اي خواهد آفريد 
در فراسوي واژه ي عشق

 

 

 

پنجشنبه دوازدهم آذر 1388  توسط بهانه  |

 

نامه

 

 

 

شب  پر انتظاری بود

تو درآنسوی در بودی

و در دل خنده بر این عاشقِ آواره می کردی

من این سوی در اما خوب دانستم

که با دستان زیبایت

تمام نامه های امشبم را نیز

چون هر بار

پاره می کردی

 

یکشنبه هفدهم آبان 1388  توسط بهانه  |

 

قرآن!من شرمنده توام...

 

 

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل كرده است .


 قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام . یكی ذوق میكند كه ترا بر روی برنج نوشته،‌یكی ذوق میكند كه ترا فرش كرده ،‌یكی ذوق میكند كه ترابا طلا نوشته ،‌یكی به خود میبالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟

 

 قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...

 

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،‌حفظ كنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند .

  خوشا به حال هر كسی كه دلش رحلی است برای تو .

 آنانكه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می كنند ،‌گویی كه قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن كرده ایم تنها بخشی از اسلام است كه به صلیب جهالت كشیدیم
 


 ...جایی در پشت ذهنت ، به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست

یکشنبه دهم آبان 1388  توسط بهانه  |

 

هرگز زود قضاوت نکن

 

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.


به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.


زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.

 

 

 

سه شنبه پنجم آبان 1388  توسط بهانه  |

 

من از تو میمردم

من از تو مي مردم
اما تو زندگاني من بودي
تو با من مي رفتي
تو در من مي خواندي
وقتي كه من خيابانها را
بي هيچ مقصدي مي پيمودم
تو با من مي رفتي
تو در من مي خواندي
تو از ميان نارونها گنجشكهاي عاشق را
 به صبح پنجره دعوت مي كردي
وقتي كه شب مكرر ميشد
وقتي كه شب تمام نيمشد
تو از ميان نارونها گنجشك هاي عاشق را
به صبح پنجره دعوت ميكردي
تو با چراغهايت مي آمدي به كوچه ما
تو با چراغهايت مي آمدي
وقتي كه بچه ها مي رفتند
و خوشه هاي اقاقي مي خوابيدند
و من در آينه تنها مي ماندم
 تو با چراغهايت مي آمدي ...
تو دستهايت را مي بخشيدي
تو چشمهايت را مي بخشيدي
تو مهربانيت را مي بخشيدي
وقتي كه من گرسنه بودم
تو زندگانيت را مي بخشيدي
تو مثل نور سخي بودي
تو لاله ها را ميچيدي
و گيسوانم را مي پوشاندي
وقتي كه گيسوان من از عرياني مي لرزيدند
تو لاله ها را مي چيدي
تو گونه هايت را مي چسباندي
به اضطراب پستان هايم
وقتي كه من ديگر
چيزي نداشتم كه بگويم
تو گونه هايت را مي چسباندي
به اضطراب پستانهايم
و گوش مي دادي
به خون من كه ناله كنان مي رفت
و عشق من كه گريه كنان مي مرد
تو گوش مي دادي
اما مرا نمي ديدي

فروغ فرخزاد

دوشنبه چهارم آبان 1388  توسط بهانه  |

 

غزل زیبا از فریدون مشیری


می‌خواهم و می‌خواستمت، تا نفسم بود.
می‌سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود.

عشق تو بسم بود، کز این شعله‌ی بیدار
فریاد رس شب‌های بلند قفسم بود.

آن بخت‌گریزنده دمی آمد و بگذشت.
غم بود، که پیوسته نفس در نفسم بود.

دست من و آغوش تو، هیهات، که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود.

بالله، که بجز یاد تو، گر هیچ کسم هست
حاشا، که بجز عشق تو، گر هیچ کسم بود.

سیمای مسیحائی اندوه تو، ای عشق
در غربت این مهلکه فریادرسم بود.

لب بسته و پرسوخته، از کوی تو رفتم
رفتم، به خدا گر هوسم بود بسم بود

دوشنبه چهارم آبان 1388  توسط بهانه  |

 

 





برايت دعا مي كنم كه اي كاش خدا از تو بگيرد

هر آنچه را كه خدا را از تو مي گيرد


(دکتر علی شریعتی)


 

 

من و تو
نامه
قرآن!من شرمنده توام...
هرگز زود قضاوت نکن
من از تو میمردم
غزل زیبا از فریدون مشیری

 

آذر 1388
آبان 1388

 

 

شیرین مثل عسل
شب زده
تمنای ماندن
عاشق دلشکسته
شعر نو

 

 

RSS 2.0